خرید بک لینک
گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... عرف جامعه سامان | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 0:50 ‏آدم‌ها وقتی مطابق عرف‌های جامعه زندگی می‌کنند، بعد از مدتی با انبوهی از انسان‌های شبیه به خودشان احاطه می‌شوند. رفاقت چند فرد با شکست‌ها و پیروزی‌های کم‌ و بیش مشابه [که در تعامل با یک‌دیگر، به هم‌دیگر حق نیز می‌دهند] باورهایشان را به هم نزدیک می‌کند و در آن‌ها احساس طبیعی بودن به وجود می‌آورد. بودن در وضعیت «اکثریت» این احساس را به آن‌ها می‌دهد ک

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... کامنت=ازدواج سامان | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 2:26 یادش بخیربلاگفا فضای مفرحی داشتیه دختره بود چند سال پیش اینجا کامنت میذاشت برامچند وقت که شد گفت اگر رابطمون‌به ازدواج ختم میشه ادامه بدیم:))))))))))من هنوزم که هنوزه یادش میفتم یه جوری میشم... من مشخصات وب ‏ تیر دیگری فرو رفته است پشت کتف چپ‌ام زنگ‌زدهتلخ و تیزامانم را بریده و باقی دردها را کم

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... چگونه دوست پسر شغال خود را نگه داریم۱ سامان | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 12:31 ببینیدشما اگر از یک پسری خوشتون میاد نباید هیچوقت مکالمه رو قطع کنیدیعنی که وسط مکالمه به جای ادامه دادن ری اکت زدن روی پیام توی تلگرام یا قلب خالی فرستادن و از این ادعاها وسط مکالمه یعنی پایان کار رابطه:)) شرایط‌نگهداری‌دوست‌پسر مشخصات وب ‏ تیر دیگری فرو رفته است پشت

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... چگونه دوست پسر شغال خود را نگه داریم۲ سامان | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 19:46 آقا جانپیش دوست پسر و گذاشت یا هر پسری که بهش علاقه داریانقدر در مورد یک پسر دیگه صحبت‌نکناکثر پسرا از شنیدن اسم یک پسر دیگه از رنج سنی دو تا صد سالتوی یک مکالمه نفرت دارنهیچوقت اسم یک پسر رو نبرید حتی اگر اون طرف فامیل باشهمثلاً اسم دوست پسر دوستتون رو نباید جلوش بیارید حتیباید بگید دوست‌پسر سکینه مثلااصلا اکثر پسرا از

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... روسپی سامان | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 23:24 پرسید حال و احوال؟ گفتمریمل های ریخته در صورتِ گریانِیک روسپیِ دوجنسه‌ی تایلندی ام!!زمخت و دل نازک... طفلکیِ کریح...توبیخ شده‌ و خواستنی...خواستنیِ حال بهم زن... ول معطلم... ول معطل... اصل داستان مشخصات وب ‏ تیر دیگری فرو رفته است پشت کتف چپ‌ام زنگ‌زدهتلخ و تیزامانم را بریده و باقی دردها را کم‌رنگ‌تر

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... اهل کجایی کفتار؟ سامان | چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ | 23:53 راستی چرا من به جایی تعلق ندارم... ؟چرا دیگر آرزویی ندارم...؟چرا هر بار آرزو کردم، لب و دندانم را داغ زد دنیا...؟_چونکه اهلِ زمین نیستی! اهلِ رنجی! اهلِ رَنج..؟ یعنی کجا؟ _یعنی لحظه‌ی جدایی از رگ و پیِ مادر... اهلِ رنج یعنی اولین دم از جهان... اولین گریه... اولین قدم... اولین حیرت...! مشخصات وب ‏ تیر دیگری

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... استاکر سامان | پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ | 0:44 یه کلیپی بوداز یه پسری که روسری سرش بود و نقش دختر رو بازی میکردسوال پرسیدن بزرگترین هنر شما چیهجواب داد : سلیطگی...فکر کنم یکی از بزرگترین هنرهای من سلیطگی هستمثلاً دیروز کل روز رو تو بلاگفا پلاس بودم تو وبلاگ دوستان و افراد قدیمی می‌چرخیدمیکیش که به خاطر دعوا با من بسته شده بود و صاحبش رفته بود:))بعدم فکر میکرد چون ادرسشو‌عوض کرده من پیداش نمیکنمولی نمی‌دون

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

گنگ خواب دیده دروغ را حتی اگر در استکان هم بریزی،بازهم چکه میکند... سیاهچاله تبعید! سامان | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 12:0 گفته‌اند که ابلیس، آنگاه که از آسمان رانده شد، تنها یک‌بار گریست؛در آن ساعت که پس از سالیان بندگی، نامش از صف فرشتگان محو شد.اما چون به زمین نگریست و آدمی را دید که در میان رنج و مرگ می‌زید، دیگر اشک نریخت.زیرا آدمی، با آن‌که از تلخی جهان آگاه بود، باز دست در تاریکی برد و فرزندی به جهان آورد؛روحی بی‌گناه را فراخواند،بی‌آنکه از او بپرسد آیا خواهان آمدن

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

تبعیدگاهمرا در دل خاکی اسیدی، خشک و خشن کاشتند.اینجا دیگر نمی‌شد اسمش را مزرعه گذاشت.نه سیستم آبیاری داشت، نه چاهی، و نه دستی که هر روز سراغ تشنگی این خاک را بگیرد.مرا اینجا کاشتند؛ به امید چند قطره باران.نمی‌دانستم دیمی کاشته شدن یعنی چه.نمی‌دانستم قرار نیست کسی این خاک را سیراب کند و من، تمام زندگی‌ام، باید چشمم به ابرهای سیاه بماند تا شاید روزی مرا از تشنگی نجات دهند...روزهای داغ رسیدند.خورشید خاک را می‌سوزاند و گرمای سوزانش تن نحیف و بی‌جان مرا آزار می‌داد.روزی هزارپایی از کنارم رد شد.لحظه‌ا

برچسب: نویسنده: prime تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

صفحه بندی